تناسخ | پرسمان قرآن

تناسخ

نمایش نسخه چاپینمایش نسخه چاپی

دختری هستم 17 ساله چندسالی است که اعتقادات خود را از دست داده ام و به تناسخ روی آورده ام از این موضوع رنج میبرم شب ها کابوس میبینم و هرروز گریه میکنم من از زندگی خود راضی هستم و دوست ندارم بعد از مرگ آدم جدیدی بشوم خواهش میکنم راهنمایی ام کنید

پاسخ: 
در نامه خود توضيح نداديد كه چگونه وقتي از اين اعتقاد تا اين حد رنج برده و متنفريد باز آن را پذيرفته ايد؛ به هر حال براي آرامش يافتن شما عرض مي كنيم كه اصولا عقيده تناسخ از ديرباز در اقوام گوناگون وجود داشته و در طول تاريخ اشكال گوناگوني نيز به خود گرفته است. شايد تفاوت هاي آشكاري بين تفكر تناسخي بوديسم با هندوئيسم و سيكيسم و ساير اديان شرقي وجود داشته باشد؛ اما معتقدان به تناسخ، همواره به عنوان گروهي مشخص در حوزه عقايد و كلام مطرح بوده و هستند. دانشمندان و مورخان، معتقدند زادگاه اصلي اين عقيده كشور هند و چين بوده، ريشه آن در اديان باستاني آن ها وجود داشته و اكنون نيز موجود است. سپس از آن جا به ميان اقوام و ملل ديگر نفوذ نموده است. به گفته شهرستاني، نويسنده ملل و نحل، اين عقيده در غالب اقوام كم و بيش رخنه كرده است. (1) تناسخ در ميان اقوام باستان، به عنوان راهكاري براي پاسخ دادن به يك حقيقت نيمه مكشوف مطرح شده و رشد پيدا كرد و آن حقيقت، بقاي روح و ميل فطري انسان به زندگي ابدي بود. در واقع، اين اقوام براي يافتن پاسخي به اين دغدغه ذهني كه روح انسان پس از مرگ نابود نشده، به نوعي ادامه حيات مي دهد، به تناسخ رسيده است. در طول تاريخ سعي شده كه اين عقيده شكل منطقي تر و مستدل تري به خود بگيرد؛ اما بايد ديد اين عقيده در برابر تفكر معاد تاب تحمل و ياراي مقاومت دارد يا نه؟ البته قبل از ورود كامل در بحث تناسخ، نبايد اين حقيقت را فراموش كرد كه رويكرد و توجه به تناسخ مي تواند دو رويه كاملا متفاوت را دارا باشد؛ نخست، تناسخ يعني حلول روح موجود درگذشته به موجودي ديگر، در عين قبول و پذيرش معاد و جهان آخرت؛ مثلا يك معتقد به معاد و آخرت، به تناسخ در دنيا نيز معتقد گردد. ديگر آن كه تناسخ به عنوان اعتقادي در برابر و تقابل با معاد و بقاي روح در جهان ديگر مطرح گردد كه ظاهراً عمده گروه هاي تناسخي به همين نظر گرايش دارند. اتفاقاً در مفاهيم ديني ما نيز اين گروه با همين ديدگاه معرفي شده اند. امام صادق(ع) راجع به اهل تناسخ فرمود: «اينان پنداشته اند كه نه بهشت و نه جهنمي است و نه برانگيختن و زنده شدن است. قيامت در نظر آنان عبارت از اين است كه روح از قالبي بيرون رود و در قالب ديگري وارد شود. اگر در قالب اول نيكوكار بوده، بازگشتن در قالبي برتر و نيكوتر در عالي ترين درجه دنيا خواهد بود. اگر بدكار يا نادان بود، در پيكر بعضي از چهار پايان زحمتكش و باربر كه حيات شان با رنج و زحمت طي مي‌شود، مستقر مي‌گردد يا در بدن پرندگان كوچك و بد قيافه اي كه شب ها پرواز مي‌كنند و به گورستان‌ها علاقه و انس دارند، جاي مي‌گيرد». (2) در هر حال، از نظر اديان آسماني اين تفكر جايي نداشته و به كلي مطرود است. مأمون به حضرت رضا(ع) عرض كرد: درباره كساني كه قائل به تناسخ­اند، چه مي‌فرمايي؟ فرمود:« كسي كه تناسخ را بپذيرد و به آن عقيده داشته باشد، به خدا كفر آورده، بهشت و دوزخ را غير واقعي تلقي كرده است». (3) اما فارغ از اين ديدگاه هاي نقلي، بايد ديد اصولا اساس تناسخ در تعاريف گوناگون آن، اولاً، آيا مي تواند از نظر عقل قابل قبول باشد؟ ثانياً، آيا اعتقاد به اين امر در منظومه معرفتي ما مي تواند جايگاه درستي پيدا كند يا اين كه اعتقاد به آن، نوعي تخريب و انهدام ساير مباني اعتقادي است؟ تنوع مباني و گرايش ها در تناسخ باعث مي شود كه بررسي دقيق اين عقيده، جوابي بسيار مبسوط و متفاوت را بطلبد؛ اما با نگاهي مختصر به اصول تفكر تناسخي پرداخته، سعي مي كنيم آن را مورد بررسي قرار دهيم. اولاً، فلاسفه بزرگي همانند ملاصدرا تناسخ را داراي تنافي و تضاد با اصول معين فلسفي و عقلي دانسته، آن را نامعقول خوانده اند؛ مثلاً صدر المتألهين تناسخ را با ديدگاه فلسفي خود در مورد نفس انسان و كيفيت ارتباط نفس با بدن در تعارض ديده، مي‌گويد: «دانستي كه نفس در اولين مرحله تكوين، درجه اش درجه طبيعت است. سپس به تناسب حركت استكمالي ماده، ترقي مي‌كند تا از مرز نبات و حيوان بگذرد. بنابراين، وقتي نفس درمرحله­اي از قوه به فعليت مي­رسد، هر چند آن فعليت ناچيز باشد، محال است دوباره به قوه محض و استعداد صرف برگردد. به علاوه، صورت و ماده، شيء واحدي هستند كه داراي دو جهت فعل و قوه مي‌باشند و با هم مسير حركت استكمالي را مي‌پيمايند و در مقابل هر استعداد و قابليت به فعليت مخصوصي نايل مي‌شوند. بنابراين، محال است روحي كه از حد نباتي و حيواني گذشته، به ماده مني و جنين تعلق بگيرد». (4) تبيين دقيق اين نظريه، مبتني بر بررسي مبادي و مقدمات فلسفي آن و ديدگاه هاي مختلف در مورد نفس و چگونگي ارتباط آن با بدن و امكان ايجاد يك بدن جديد بدون همراهي نفسي جديد در كنار آن است كه به صرف مقبول و جالب بودن و پسنديده به نظر آمدن بازگشت روح در بدني جديد، نمي تواند به آساني ما را متقاعد كند كه پس ديدگاه تناسخي ديدگاه معقولي است. در تناسخ، مشكل اصلي اين است كه روح و حقيقت وجودي يك انسان پس از طي كردن مراحل نقص نباتي و حيواني و رسيدن به درجات كمال انساني، مجددا عقب گرد كرده، به مرتبه گذشته برگردد؛ يعني از فعليت به قوه برگردد و اين، حقيقتي است كه با مسلمات علوم عقلي و مباني فلسفي در تضاد و چالش است. دوم، اين كه مشكل ديگر تناسخ، عدم مقبوليت آن و ناتواني از پاسخگويي درست به سؤالات در باره اين عقيده است. در واقع، حتي اگر از نظر عقل و مباني فكري مان بتوانيم اصل تناسخ را ممكن و معقول بدانيم، اما نمي توان آن را به عنوان عقيده اي حق پذيرفت. تناسخ، پاسخي ساده به يك مسئله بسيار پيچيده است. هر چه بيش تر در اين مسئله و امور پيرامون آن تفكر كنيد، به نارسايي اين فرضيه بيش تر پي خواهيد برد. اما برخي از ابهامات: نخست، اگر تناسخ نوعي پاسخ به قانون كارما و در حقيقت تجلي رفتارهاي فرد در زندگي قبلي اوست، عامل تعيين وضعيت فرد در اولين زندگي او چيست؟ در واقع، تفاوت مبنايي بين روح بكر و به اصطلاح تازه خلق شده با روحي كه قبلا تجربه زندگي داشته، چيست؟ روح در اولين تجربه زندگي، در هر قالبي كه باشد، نتيجه كدام عمل يا رفتار را پس مي دهد؟ از طرف ديگر، اگر در هر زمان ارواح جديدي خلق مي شوند، چه تناسبي بين ارواح و اجسام در عالم وجود دارد؟ يعني يا بايد پذيرفت كه در ابتداي عالم تعدادي روح موجود بوده و همين تعداد روح معين به صورت دوره اي در اجسام مختلف سير مي كنند و همين رويه ادامه دارد، و يا اين كه مي گوييم در همين حين، ارواح جديدي هم به برخي اجسام وارد مي شوند كه تجربه زندگي گذشته اي را نداشتند. پس با خلق هر روح جديدي، يك روح از گذشته معطل شده، بدون كالبد و جسم مي ماند. البته ممكن است گفته شود در اين ميان، ارواحي هم هستند كه به كمال مطلق رسيده، ديگر نيازي به ورود در جسم جديدي ندارند. حال اين سؤال مطرح مي شود كه وضعيت اين روح مجرد كه قابل نابودي هم نيست، چه خواهد شد؟ آيا به جهان ديگر منتقل مي گردد؟ شما كه تناسخ را در برابر بهشت و جهنم و جهان ديگر مي دانيد. سؤال ديگر آن است كه فرايند ورود روح در جسم ديگر بدون آن كه به سرانجامي ختم شود، چه منطق و مبنايي را به دنبال دارد؟ رسيدن تدريجي انسان به كمالات انساني اش؟ هدايت جهان به سوي خير و كمال بيش تر يا تنها نوعي عقوبت و نتيجه گيري از اعمال گذشته؟ مسلماً در تفكر مورد نظر شما، فرض آخر مطرح است؛ چون اگر بنا بر اصلاح انسان و درس گرفتن از اشتباهات گذشته باشد، ديگر ياد نياوردن گذشته و اشتباهاتي كه باعث شد به وضع فلاكت بار فعلي بيفتد، بي معنا است. به علاوه، اگر اين روند مي توانست اوضاع انسان و عالم را به بهبودي هدايت كند، چرا روز به روز اوضاع عالم و انسان رو به وخامت مي نهد؟ مسلماً آنچه تناسخ را براي بعضي جذاب تر از ديدگاه معاد كرده، منطبق بودن بر اساس قانون عليت و نوعي رستاخيز دنيايي بودن آن است؛ حال آن كه اين ديدگاه بسيار ساده و بي معنا است؛ زيرا در بهترين حالت، تنها فرد مي داند كه هرچه بدبختي و فلاكت در زندگي نصيب او شده، نتيجه اعمال گذشته خود او است؛ گذشته اي كه نه خود به ياد مي آورد و نه از چند و چون آن آگاه است. با اين بيان، فرد يا دچار نوعي نفرت از خود مي شود و يا نوعي دوگانگي شخصيتي بين خود امروزش با خود زندگي قبل و خود زندگي بعدش مي بيند. در نتيجه، در بهترين حالت، تلاشي براي بهتر زندگي كردن خود ناشناخته اش در زندگي آينده كه در هاله اي از ابهام و وهم پيچيده شده، نكرده، بلكه خود آينده اش را نيز محكوم به تحمل سرنوشت خود فعلي و كشيدن جور اشتباهات قبلي اش مي داند. نكته بسيار منفي در اين عقيده آن است كه مهم ترين انگيزه در فرد براي بهتر زيستن و بهتر بودن، درك شرايط و موقعيتي عالي تر در حيات مبهم بعدي است؛ در واقع، فرد نه تلاش فعلي اش را براي بهبود زندگي كنوني كارگر مي داند و نه نتايج منفي و تبعات زشت رفتارهاي نادرستش را معلول اختيار و عملكرد خود؛ بلكه در تفكري جبرآلود همه چيز را نتيجه اعمال خود در حيات قبلي مي پندارد. فارغ از همه اين مسائل، اصولاً فلسفه آفرينش عالم و خلقت انسان بر اساس نظريه تناسخ چيست؟ آيا مي توان فلسفه درست و معقولي براي زندگي مكرر و متفاوت در دنيا و پي در پي رنج كشيدن و يا خوشي ديدن و به نهايتي ختم نشدن و يا با رسيدن به نهايتي به عدم و نيستي و يا جهان آخرت رفتن تصور كرد؟ تناسخ در برخي تفكرات، با معاد و جهان ديگر كاملاً قابل جمع است؛ حال با وجود قرار داده شدن جهاني ديگر در مجموعه نظام هستي كه كاركردهاي گوناگوني، از جمله تجلي يافتن نتايج اعمال دنيايي افراد در آن دارد، ديگر چه ضرورت و نيازي به طرح نظريه تناسخ با آن همه اشكال و ابهام وجود دارد؟ در داستان اديان آسماني از معاد، جايگاه دنيا و خلقت انسان و ضرورت وجود اختلافات و تمايزات و اصل مهم و اساسي آزمايش بشر و تجلي عيني اين اعمال در جهان ديگر و محاسبه اي عادلانه و دقيق به آن و ده ها مسئله مرتبط و ضروري ديگر، كاملاً نهادينه شده و در يك ساختار معين و منظومه معرفتي مشخص قرارداده شده است. پاسخ هر سؤال و ابهامي، از درون آن به روشني به دست مي آيد؛ در حالي كه در مسئله تناسخ، در عين ابهام و تنوع نظر در آن، ده ها سؤال بي پاسخ و عدم تناسب اين نظريه با ديگر تفكرات مورد تأييد عقل، به چشم مي خورد. براي مطالعه تفصيلي در باب انواع تناسخ و دلايل ابطال آن، به اين لينك مراجعه نماييد: http://www.andisheqom.com/Files/kalam.php?idVeiw=5758&level=4&subid=5758 پي نوشت ها: 1. ناصر مكارم شيرازي، ارتباط با ارواح، نشر نسل جوان، بي تا، ص 46. 2. علامه مجلسي، بحار الانوار، دارالكتب الاسلاميه، تهران، بي تا، ج 58، ص 33. 3. طبرسي، احتجاج، مشهد، نشر مرتضي، بي تا، ج 2، ص 89. 4. ملاصدراي شيرازي، شواهد الربوبيه، به همراه حواشي ملا هادي سبزواري، قم، بوستان كتاب، 1382هـ .ش، ص 320.