مخالفت با ازدواج

من پسري هستم ٢٧ ساله با دختري كه همكاره من هستش و ٢٥ سالشه آشنا شدم و اول ملاك هامو توويه ذهنم بالا پايين كردم بعد بهاش بيشتر آشنا شدم و ارتباطمون خيلي صميمانه تر و خيلي عاطفي تر شد تصميم و عدفمون و مشخص كرديم و درباره ي زندگيه آيندمون بار بارها صحبت كرديم و مشكلاتتمون و مينوشتيم و براش دنباله راهكار بوديم تا اين كه اين قضيه علني شد و من با پدرشو صحبت كردم و پدرون قاطع گفت نه !!!!
من تلاش كردم از طريقه اين خلنم قانعشون كنم اما اين خانم ترسي در وجودشون افتاده كه من سر دز نميارم بابته چيه .. سردتر شده و احساش ميكنم به خاطره همين ترسش دوست داره اين قضيه زودتر تموم بشه !!! حالا هر دويه ما خيلي از لحاظه روحي بهم ريخته ايم و نميدويم چيكار كنيم .. و چه برهوردي انجام بديم